____[Stirring Ashes]____
تـکـاپـوی خـاکـسـتـر ²⁴
کوک ویو:
از رفتار جدی و بامزش خندم گرفتو و دیگه مقاومت نکردم تا کارشو بکنه
منو روی صندلی نشوند
و خودش سوار بالابر شد داشت به صورت دستی بالابر رو به سمت بالا میبرد...
منم چهارچشمی نگاش میکردم که حواسم بهش باشه که یهو دستش ول شد و بالابر به سمت پایین اومد و خودش ازش افتاد که سریع از جام بلند شدم تا نذارم زمین بخوره
که توی هوا براید بغلش کردم...
هنوز چشماشو محکم فشار داده بود و منتظر افتادن بود...
خیلی قیافش بامزه و خواستنی شده بود...
که خیلی کیوت چشماشو باز کرد و وقتی دید من بغلش کردم از تعجب چشمام چهارتا شد...
+چیه؟
تعجب کردی؟(با خنده و با لحن بامزه)
-در عرض یه دقیقه صورتش عین لبو سرخ شد....
به سمت صندلی بردمش و نشوندمش اونجا و جلوش زانو زدم و گفتم:
+میدونم داری عاشقم میشی...
ولی لطفا زودتر من صبر ندارم
با لحنی که تازه به خودش اومده بود گفت:
-ههه عاشق؟
تو خواب ببینی...
+لپای سرخت که داره یه چیز دیگه میگه(با خنده)
سریع دستشو گذاشت رو لپش و گفت:
-سرخ کجا بود بابا فقط هوا گرمه
+آهاا(با کنایه و خنده)
بزار برم یکی از خدمتکارا رو بیارم که حواسش به بالابر باشه..
-آها
باشه...
قشنگ معلوم بود که خجالت کشیده بود و منم از اذیت کردنش لذت میبردممم
یکیو آوردم که حواسش به بالابر باشه و اونم شروع به نقاشی کرد
واقعا کارش حرف نداشت...
من که این همه نقاش دیده بودم...
هیچکدوم به اندازه بل کارشون خوب نبود
قسمت خیلی کمی از نقاشی رو تونست انجام بده ولی بازم محشر بود...
-شاهزاده...
این طرح ممکنه یکم طول بکشه...
بل ویو:
داشتم بهش میگفتم که چقدر زمان میبره که احساس کردم داره به سمتم میاد...
-ش..شاهزاده دارین چیکار میکنین؟(با اضطراب و خجالت)
+اوممم هیچی(خیلی ریلکس)
همینطور به سمتم میومد و منم عقب میرفتم که خوردم به دیوار
دقیقا مثل 7 سال پیش...
دستشو گذاشت پشت سرم که به دیوار برخورد نکنه...
سرشو توی گردنم فرو برد...
داشت با تمام وجود بدنمو میبویید...
سرشو سمت بالا آورد و با چشمای خمار بهم چشم دوخت...
+چجوری اینقدر زیبایی؟(خمار و آروم)
-و..ولم کن...
+دیگه نمیتونم تحمل کنم...
که نگاهشو به لبم دوخت
-ش..شاهزاده...
که حرفم با برخورد لبش به لبم قطع شد..
هر وقت میخواستم چیزی بهش بگم..
فقط با لبش ساکتم میکرد..
وحشیانه میبوسید...
لبمو با تمام توان میمکید
انگار حرکاتم دست خودم نبود...
انگار خودم نبودم...
کاملا بی اختیار دستمو دور گردنش انداختم و باهاش همراهی کردم
اونم وقتی دید دارم همراهی میکنم وحشیانه تر میبوسید...
یه حس خیلی عجیبی داشتم...
تمام سلول های بدنم داد میزدن که این اشتباهه...
ولی باز کل بدنم خواستنش رو صدا میزد..
کنترل بدنم دست خودم نبود...
تا جایی که نفسش بند اومد....
و آروم ازم جدا شد و سرشو روی پیشونیم گذاشت...
+میتونم اینو جواب مثبت در نظر بگیرم؟(خمار و آروم)
-چیو؟
+همراهی کردنت رو..
-ه..همراهی نکردم...
+ول کردی...
-لطفا تمومش کن...
+نمیخوام و اگر بخوام هم نمیتونم...
پسش زدم و ازش فرار کردم و از اتاق اومدم بیرون..
من چم شده؟
نکنه منم عاشقش شدم؟
من؟
منی که حتی با لمس کوچیک از طرف جنس مخالف واکنش زیادی نشون میدادم...
حالا داشتم این مرد رو همراهی میکردم..
کوک تو با من چیکار کردی....
#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگکوک #Stirring Ashes
کوک ویو:
از رفتار جدی و بامزش خندم گرفتو و دیگه مقاومت نکردم تا کارشو بکنه
منو روی صندلی نشوند
و خودش سوار بالابر شد داشت به صورت دستی بالابر رو به سمت بالا میبرد...
منم چهارچشمی نگاش میکردم که حواسم بهش باشه که یهو دستش ول شد و بالابر به سمت پایین اومد و خودش ازش افتاد که سریع از جام بلند شدم تا نذارم زمین بخوره
که توی هوا براید بغلش کردم...
هنوز چشماشو محکم فشار داده بود و منتظر افتادن بود...
خیلی قیافش بامزه و خواستنی شده بود...
که خیلی کیوت چشماشو باز کرد و وقتی دید من بغلش کردم از تعجب چشمام چهارتا شد...
+چیه؟
تعجب کردی؟(با خنده و با لحن بامزه)
-در عرض یه دقیقه صورتش عین لبو سرخ شد....
به سمت صندلی بردمش و نشوندمش اونجا و جلوش زانو زدم و گفتم:
+میدونم داری عاشقم میشی...
ولی لطفا زودتر من صبر ندارم
با لحنی که تازه به خودش اومده بود گفت:
-ههه عاشق؟
تو خواب ببینی...
+لپای سرخت که داره یه چیز دیگه میگه(با خنده)
سریع دستشو گذاشت رو لپش و گفت:
-سرخ کجا بود بابا فقط هوا گرمه
+آهاا(با کنایه و خنده)
بزار برم یکی از خدمتکارا رو بیارم که حواسش به بالابر باشه..
-آها
باشه...
قشنگ معلوم بود که خجالت کشیده بود و منم از اذیت کردنش لذت میبردممم
یکیو آوردم که حواسش به بالابر باشه و اونم شروع به نقاشی کرد
واقعا کارش حرف نداشت...
من که این همه نقاش دیده بودم...
هیچکدوم به اندازه بل کارشون خوب نبود
قسمت خیلی کمی از نقاشی رو تونست انجام بده ولی بازم محشر بود...
-شاهزاده...
این طرح ممکنه یکم طول بکشه...
بل ویو:
داشتم بهش میگفتم که چقدر زمان میبره که احساس کردم داره به سمتم میاد...
-ش..شاهزاده دارین چیکار میکنین؟(با اضطراب و خجالت)
+اوممم هیچی(خیلی ریلکس)
همینطور به سمتم میومد و منم عقب میرفتم که خوردم به دیوار
دقیقا مثل 7 سال پیش...
دستشو گذاشت پشت سرم که به دیوار برخورد نکنه...
سرشو توی گردنم فرو برد...
داشت با تمام وجود بدنمو میبویید...
سرشو سمت بالا آورد و با چشمای خمار بهم چشم دوخت...
+چجوری اینقدر زیبایی؟(خمار و آروم)
-و..ولم کن...
+دیگه نمیتونم تحمل کنم...
که نگاهشو به لبم دوخت
-ش..شاهزاده...
که حرفم با برخورد لبش به لبم قطع شد..
هر وقت میخواستم چیزی بهش بگم..
فقط با لبش ساکتم میکرد..
وحشیانه میبوسید...
لبمو با تمام توان میمکید
انگار حرکاتم دست خودم نبود...
انگار خودم نبودم...
کاملا بی اختیار دستمو دور گردنش انداختم و باهاش همراهی کردم
اونم وقتی دید دارم همراهی میکنم وحشیانه تر میبوسید...
یه حس خیلی عجیبی داشتم...
تمام سلول های بدنم داد میزدن که این اشتباهه...
ولی باز کل بدنم خواستنش رو صدا میزد..
کنترل بدنم دست خودم نبود...
تا جایی که نفسش بند اومد....
و آروم ازم جدا شد و سرشو روی پیشونیم گذاشت...
+میتونم اینو جواب مثبت در نظر بگیرم؟(خمار و آروم)
-چیو؟
+همراهی کردنت رو..
-ه..همراهی نکردم...
+ول کردی...
-لطفا تمومش کن...
+نمیخوام و اگر بخوام هم نمیتونم...
پسش زدم و ازش فرار کردم و از اتاق اومدم بیرون..
من چم شده؟
نکنه منم عاشقش شدم؟
من؟
منی که حتی با لمس کوچیک از طرف جنس مخالف واکنش زیادی نشون میدادم...
حالا داشتم این مرد رو همراهی میکردم..
کوک تو با من چیکار کردی....
#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگکوک #Stirring Ashes
- ۴.۷k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط